ترکیه از بدو تاسیس و شکل گیری آن بنا به قرارداد لوزان قدم هایی در راستای هماهنگی با سیاست های انگلیس برداشته است و امروز نیز خود را با امریکا هماهنگ ساخته اما ایدئولوژی اسلام سیاسی اخوان المسلمین مصر،به هیچ وجه مناسبتی با ایده امریکا در خصوص منطقه ندارد.من فکر میکنم ترکیه به دنبال نوعی حکومت اسلامی سنی در مقابل مدل ایرانی آن است و تلاش میکند با کسب تجربه از یک سال حکومت مرسی بر مصر،ایدئولوژی اسلام سیاسی اخوان المسلمین را غنای بیشتری بخشد گرچه شاید در برخی موارد نظری نیز به مدل سیاسی ایران داشته باشد.اردوغان به دنبال شیوه ای است که بتواند قانون اساسی را تغییر دهد و اختیارات رییس جمهور و نخست وزیر را به میزان یکسانی نسبت به سایر مقامات اجرایی افزایش دهد و مجلس را تحت فرمان خود در آورد و به نوعی به مقام رهبری ترکیه نایل آید.سیستمی که ممکن است اردوغان در آینده در کشورش پیاده سازی کند مدلی در مقابل اسلام ایرانی و اسلام وهابی عربستان خواهد بود و آن را باید پس از اسلام شیعی ایران و اسلام وهابی عربستان سومین مدل اسلام سیاسی در جهان معرفی کرد.با این وجود این سوال مطرح است که چرا امریکا که به این مسایل واقف است،با ترکیه همکاری میکند؟مسئله ای که باید مدنظر قرار گرفته شود آن است که ایالات متحده به هیچ وجه قدرت سابق خود را ندارد و ناچار است در مقابل برخی اعمال متحدان خود که خلاف خوشایندش است حالت انفعال به خود بگیرد و با آنها درگیری و مشاجره پیدا نکند تا قدرت حبابی خود را از چشم جهان پوشیده نگاه دارد.ترکیه و عربستان ممکن است در برخی موارد اقداماتی انجام دهند که مورد خوشایند امریکایی ها نباشد اما امریکا میداند که ترکیه کشوری شکوفا است و از اقتصاد قدرتمند و ترکیبی برخوردار است اما بازهم تلاش میکند که با همین متحدان نیم ساخته امنیت اسراییل در منطقه را تامین کند و جای پای خود را در خاورمیانه محکم تر سازد.
علاوه بر مسایل یاد شده آنکارا در امور حمایت از پناهندگان سوری اقدامات بشر دوستانه ای را انجام داده است و توانسته جای خود را در جامعه جهانی باز کند.علاوه بر این به آموزش مخالفان معتدل سوری در خاک خود میپردازد تا با وارد کردن وهابی ها به خاک سوریه اعتماد امریکا را بیش از پیش جلب کند.البته هدف اصلی ترکیه را نمیتوان جلب اعتماد امریکا دانست چرا که اگر اردوغان تنها این را میخواست با قانونی شدن همجنس بازی و ممنوعیت حجاب در کشورش موافقت میکرد تا وارد اتحادیه اروپا شود اما او در مقابل این خواست اروپایی ها مقاومت کرد و امروز نیز در تلاش است که با قدرتمند ساختن اقتصاد ترکیه به نحوی وارد اتحادیه اروپا شود که آرمان ها و ارزشهای خود را حفظ نماید که این قطعا به معنای تسلیم اتحادیه اروپا در مقابل این کشور اسلامی خواهد بود.اما با این حال ممکن است فرد دیگری در انتخابات ترکیه رای بیاورد که با همجنس بازی در ترکیه موافقت کند و وارد اتحادیه اروپا شود.همین مسئله موجب شده است امریکا در خصوص ترکیه محتاط عمل کند و روابط صمیمی خود را با این کشور ادامه دهد به امید این که کسی در انتخابات بعدی رای بیاورد که کاملا در خدمت امریکا و اهداف غرب در منطقه باشد.اما من فکر میکنم شکست اسلام گرایان در ترکیه بسیار بعید باشد چرا که شرایط جهانی به سمتی رفته است که مردم خاورمیانه به اسلام گراها بهتر اعتماد میکنند مگر آن که همانند گذشته کودتایی شکل گیرد و اردوغان با همه تفاومت هایی که با مرحوم اربکان دارد به سرنوشت او دچار شود اما با این حال کودتا علیه اسلام گرایان در مصر و ترکیه از سابقه طولانی بهره مند است. مسئله دیگر در خصوص اقدامات مسئولانه ترکیه در قبال امریکا این است که اردوغان اصلاحاتی را نیز در سیاست این کشور پدید آورده است.چند سال پیش شاهد آن بودیم که اردوغان همه متهمان به کودتا را به سختی مجازات کرد و برخورد قاطعی با مفسدان اقتصادی از خود نشان داد و از طرف دیگر به تازگی توانست نمایندگان حزب کارگر کردهای ترکیه را در مجلس بپذیرد.حزب کارگر کردهای ترکیه را باید اساسی ترین خطر برای ترکیه دانست که او با این اقدام توانست این آتش احتمالی را در کشورش خاموش نماید.او همچنین تلاش کرده است تا صلاحیت های رییس جمهور را در قانون اساسی تغییر دهد که با مطالعه دیدگاه های او در این خصوص خواهیم فهمید که او به دنبال آن است که ریاست جمهور در ترکیه را در مقام رهبری حکومتی که بنا خواهد کرد حفظ نماید.
با وجود همه اقدامات اردوغان که ترکیه را از غرب دور میسازد به نظر میرسد او میخواهد اروپا را به سمت خود جذب کند نه این که جذب اروپا شود.من فکر میکنم رهبران اروپا در آینده از عدم پذیرش ترکیه در اتحادیه اروپا پشیمان خواهند شد و خواهند فهمید که اگر ترکیه را در این اتحادیه پذیرفته بودند هیچگاه ترکیه به این سمت کشیده نمیشد.امروز خاورمیانه به حدی به آرمان واقعی خود نزدیک شده است که منافع امریکا حتی در بین متحدان خود نیز به خطر افتاده و خود امریکایی ها نیز با ملاحظه به شرایط موجود مینگرند از این رو ممکن است در آینده فاصله ترکیه از امریکا افزایش یابد و امریکا ناچار باشد که ترکیه را تحمل کند تا قدرت پوشالین و حباب مانند خود برای همگان معلوم و مشخص نگردد
حادثه کوی دانشگاه و مجموعه اقدامات آشوب طلبانه قبل از آن و کلیه اقدامات رسانه ای که پس از آن واقعه دردناک صورت گرفت،اولین مرحله در پیاده سازی پروژه براندازی نرم یا انقلاب مخملی است که از طریق نافرمانی مدنی در ایران دنبال میشود.با برسی نقش چهره های مطرح سیاسی و مذهبی دخیل در بروز این واقعه تلخ و نقش رسانه ها و مطبوعات زنجیره ای در جریان آشوب های کوی دانشگاه همگی در زمره طرح نافرمانی مدنی قرار میگیرد که تبدیل این اعراضات به اختشاش و آشوب از مهم ترین عامل وقایع 18 تیرماه است.البته لازم به ذکر است که نقش نشریات و روزنامه های زنجیره ای قبل و بعد از حادثه کوی دانشگاه انکار ناپذیر نیست.نقش روزنامه سلام به مدیر مسئولی مرد خاکستری اصلاحات و تیتر کذب این روزنامه در جهت تخریب وزارت اطلاعات در عوض حفظ حیثیت از دست رفته این نهاد اثر گذار و تشویق دانشجویان و مردم به نافرمانی مدنی زمینه ساز این واقعه گردید که زمزمه سایه اصلاحات یعنی تاج زاده در گوش فریب خوردگان و آشوب طلبان18تیر و تشویق اذهان دانشجویان به سنگر بندی در کوی دانشگاه این محیط آشوب زده را بیش از پیش تقویت نمود و فضایی جنگی را در حومه کوی دانشگاه حاکم ساخت.اقدامات برخی چهره ها و نشریات اصلاح طلبان در جهت تقویت نافرمانی مدنی در کشور هیجان سیاسی در جامعه را افزایش داد.در این راستا تجدید نظر طلبان قصد داشتند که با روانه ساختن دانشجویان به بیت رهبری،از اهرم اجتماعی برای ایجاد اصلاحات در قانون اساسی بهره ببرند و اقدامی را که از راه های قانونی و سیاسی نتوانسته بودند بکار بگیرند،از طریق نافرمانی مدنی و زیر پا گذاشتن قانون و به خطر انداختن امنیت ملی به سرانجام برسانند.در مجموع وقایع ماه های قبل از این حادثه در جریان کنفرانس برلین و بازتاب های رسانه ای پس از آن و البته افشای توطعه درون سازمانی در وزارت اطلاعات توسط عوامل مشکوک را باید از جمله این موارد بر شمرد.
اما هدف این مقاله بازنگری در امر این توطعه درون سازمانی نیست و تنها به این جمله بسنده میکنیم که اکنون با بازخوانی حوادث پیش و پس از افشای ماهیت پروژه قتل های زنجیره ای و تفاوت های گسترده آن با وقایع مشابه نظیر میکونوس و حتی روند افشای این واقعه و روند مشکوک محاکمه سعید امامی و اخباری مبنی بر زنده بودن این شخصیت سیاسی و حتی نظریاتی مبنی بر بیگناهی معاون وزیر اطلاعات وقت و طعمه سازی در این جریان میتوانیم بصورت نسبی به این نتیجه برسیم که پروژه قتل های زنجیره ای اساسا امری هدایت شده از ناحیه برخی چهره های سیاسی برای آسیب رسانی به نظام و ترغیب جامعه به نافرمانی مدنی بوده است.
چهره هایی که غالبا یا فراری شده اند و یا اکنون به جرم تلاش برای کودتا و وطن فروشی در جریان فتنه سال 88 در زندان به سر میبرند که اکنون نام بردن از این شخصیت ها ما را از رسیدگی به مبحث اصلی باز میدارد.
کلیه اقدامات ذکر شده از جمله عواملی بود که یک اعتصاب کوچک را به یک اعتراض بزرگ و یک آشوب عمومی مبدل ساخت که آن را باید فاقد اساس و پایه ای محکم دانست که دلیل اصلی آن انتشار شایعات و نفوذ عناصر سرویس های جاسوسی بیگانه در میان معترضان بود که موجب آشوب گسترده مقابل ساختمان وزارت کشور گردید و خطر حمله آشوب طلبان را به ساختمان وزارت کشور افزون ساخت و در همین راستا بود که نیروی انتظامی وارد عمل شد.اما دخالت نیروی انتظامی در جریان این وقایع موجب جریحه دار شدن احساسات عمومی گشت و سیل گسترده ای از جمعیت به معترضان پیوستند.در این مدت،احتمال ورود معترضان به خیابان جمهوری بالا گرفت و سپاه پاسداران این خیابان را بعنوان خط قرمز خود معرفی نمود.البته باید این مسئله را ذکر نمود که این اعتراض گسترده پس از انتشار خبر بستن خیابان جمهوری توسط سپاه پاسداران به پایان رسید اما حضور چهره شاخص اصلاحات مصطفی تاج زاده در میان معترضان و ترغیب آنها به سنگر بندی در کوی دانشگاه این حادثه را تا پاسی از شب تداوم بخشید.در برسی این داستان به وضوح میتوانیم نقش برخی مشاوران رییس جمهور وقت در دامن زدن به پروژه نافرمانی مدنی را مشاهده نماییم.
لازم به ذکر است که نامه نگاری فرماندهان سپاه به رییس جمهور خاتمی مبنی بر تشکیل جلسه شورای عالی امنیت ملی با بی رغبتی رییس جمهور مواجه شده بود که این امر نیز تشنج و بروز خطر را تقویت میکرد.هرچند جلسه شورای عالی امنیت ملی با تاخیر چند ساعته به علت تاخیر حسن روحانی در بازگشت به ایران برگزار شد اما تصمیم این شورا به مدیریت حسن روحانی بر آن شد تا بسیج با ورود به کوی دانشگاه به سرعت به این قائله خاتمه بخشد.سرانجام این توطعه شوم با حضور حماسی مردم در 23 تیر در راستای حمایت از نظام و رهبری خنثی گردید.
نقش مرکز مطالعات استراتژیک ریاست جمهوری در دوران سازندگی در طرح ریزی یک جریان تجدیدنظر طلبانه برای هیچ محقق علوم سیاسی پوشیده و پنهان نیست.یکی از ناممکنات در عالم فلسفه جمع تضادین است.با این حال این قاعده در سیاست چندان غیر ممکن نیست.در عالم سیاست،انگیزه ها و منافع گاه چنان حکم میکند که تضادین با یکدیگر متحد میشوند تا در مقابل دشمنی دیگر صف آرایی نمایند.البته این یکی از اصول سیاسی نیز شمرده میشود و هیچ کس نمیتواند منکر جمع تضادین در عالم حکومت و حکومت داری گردد.کما اینکه نمونه های فراوانی در عالم سیاست از قدیم الایام در این خصوص وجود داشته است که مشاهده تاریخ آنها اهمیت این مسئله در منافع شخصی و گروهی و در سطح بالاتر منافع ملی به روشنی قابل ارزیابی است.حتی جالب است بدانیم بلعکس آن نیز ممکن میشود.یعنی دو دوست با یکدیگر دشمن شوند که همه این مسائل بسته به قطب بندی های موجود است و چنانچه منافع دو دوست از هم جدا شود،رابطه آن دو نیز تیره خواهد شد و چنانچه منافع دو دشمن یکسان گردد،جمع آنها ممکن خواهد بود.در یک کلام باید گفت آنگاه که اهداف به گونه ای شکل بگیرد که برای دو جناح یا دو جریان یا دو کشور و حاکمیت هدف تلقی شود،برای رسیدن به آن اتحاد شکل میگیرد. اتحاد انگلیس و شوروی که تا پیش از جنگ جهانی اول و دوم رقیب هم شمرده میشدند با هدف غلبه بر عثمانی و در جنگ جهانی دوم با هدف غلبه بر نازی ها شکل گرفت.همچنین شرایط جهانی و از هم گسستگی اهداف شوروی و امریکا زمینه ساز جنگ سرد در سراسر جهان گردید.درواقع پس از جنگ جهانی دوم شرایط به گونه ای شکل گرفت که رقابت معمول از حالت رقابت سیاسی خارج شد و بصورت رقابت عقیدتی در آمد و در اینجاست که شاهد جدایی راه شوروی از راه امریکا هستیم.
اکنون که جمع تضادین در عالم سیاست را ممکن دانستیم و این مسئله برایمان روشن شد لازم است این سوال را مطرح نماییم که چه میشود که تیم هاشمی رفسنجانی با تیم آقای موسوی خوئینی ها که از هیچ نظر با یکدیگر قابل اجماع نبوده و نیست،مسیر اتحاد را در پیش میگیرند و موسوی خوئینی ها در مقام رییس مرکز مطالعات استراتژیک ریاست جمهوری در دوران آقای هاشمی فعالیت خود را آغاز میکند؟این سوال بسیار مبهم است گرچه پاسخی نسبتا قطعی میتوان برای آن بیان نمود.اما اکنون به دنبال این هستیم که بدانیم ریویژنیسم درون حزبی و فریاد تجدید نظرطلبانه از کجا نشات گرفته است.
آنچه آن را بعنوان فرزند خلف مع روحانیون میشناسیم جریانی موسوم به جریان دوم خرداد یا جمعیت داعیه داران گفتمان اصلاحات در ایران است.این جریان تجدید نظرطلبانه که در پوششی مقدس و عوام فریب در کشور متولد شد و البته عدم اجرای صحیحی آن موجب سوء استفاده بیگانگان و دشمنان قسم خورده نظام گردید،درواقع تنها یک جریان تجدید نظر طلبانه محسوب میگردد و هیچ تناسبی با تعریف اصلاحات در علم سیاست دارا نیست.سیاست چه در معنای غربی و چه در معنای اسلامی به این صورت تفسیر میشود:تغییر رو بنا ها برای استحکام زیربنا ها اما آنچه در ایران تحت عنوان گفتمان اصلاحات شاهد بودیم،جریانی با رویکرد تک روی رادیکال با هدف تغییر زیربنا ها محسوب میگردد.
سوال این است که اگر این جریان زاده خارج از کشور نیست و ریشه در مبادی فکری بیگانه ندارد پس از کجا متولد شده است؟در جواب این سوال باید ابتدا مبادی فکری و اندیشه طراحان این جریان را شناسایی نماییم.این مسئله روشن است که اصل جریان تجدید نظر طلبانه از مجمع روجانیون بیرون آمده است.سپردن مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری به شاخص ترین چهره مجمع روحانیون مبارز یعنی موسوی خوئینی ها توسط آقای هاشمی رفسنجانی موجب گردید این مرکز به شعبه دوم مجمع روحانیون مبارز تبدیل گردد و بسیاری از مراکز استراتژیک دولتی از بعد مشاورتی تحت کنترل این جریان مدیریت گردد.
بنابراین اصل تشکیل جریان اصلاحات را باید مقر نظریه پردازان آن دانست که رفته رفته در اندیشه سید محمد خاتمی ریشه دوانی نموده و این شخصیت متزلزل را تحت کنترل خود در آوردند که این افراد غالبا دوستان و مشاوران قدیمی ایشان بودند.چهره هایی نظیر سعید حجاریان،علوی تبار،کدیور و برخی چهره های روحانی شاخص در مجمع روحانیون مبارز را باید از جمله این افراد برشمرد.
البته عواملی دیگر نیز موجب شد تا این اندیشه ها از بطن دولت سازندگی خارج شود و در چهارچوب طراحی شده اجرایی گردند.مواردی نظیر فضای بسته سیاسی و مطبوعاتی در دوران حاکمیت هاشمی رفسنجاتی و بت سازی از شخصیت ایشان از جمله این عوامل به حساب می آمدند.البته این جریان،بسیار نرم و زیرکانه عمل کرد و توانست در قالب اصلاحات در انتخابات ریاست جمهوری سال 76 به پیروزی برسد.آنچه سید محمد خاتمی بعنوان شعار انتخاباتی خود مطرح نمود درواقع حرف دل ملتمحسوب میگردد.شعارهایی نظیر دولت پاسخگو که در مقابل دولت سرخود هاشمی رفسنجانی اعلام موجودیت نمود و شعار فضای باز سیاسی که در شرایط خفقان عصر سازندگی بر زبان خاتمی جاری شد همه را باید از عواملی دانست که موجبات پیروزی سید محمد خاتمی در انتخابات 76 را فراهم آورد.اما ای کاش تنها جریان اصلاحات و رهبر آن سید محمد خاتمی پیروز میدان میشد.اما حقیقت آن است که کلیه جریان هایی که تا پیش از این مترود نظام بودند در این انتخابات به پیروزی رسیدند اما اصلاحات هرگز به پیروزی نرسید و از همان ابتدا شکست بر پشت شکست را تجربه نمود که همه این موارد معلول شخصیت متزلزل و تاثیر پذیر رهبر این جریان یعنی شخص خاتمی است.
پیروزی انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی رحمت الله علیه را میتوان نقطه عطفی در مناسبات سیاسی ایران با جهان اسلام برشمرد که وقوع آن در اواخر قرن نوزدهم توانست بسیاری از مبادی فکری و عقیدتی مورد تقلید جوامع اسلامی را در هم بشکند و الگویی دیگر را در منطقه خاورمیانه حاکم سازد.بینش جهانی امام راحل رضوان الله تعالی علیه در بسیاری از امور سیاسی،اقتصادی و فرهنگی به گونه ای بود که شیعه را کنار سنی،کرد را کنار فارس،بلوچ را کنار عرب به آرامش رساند و به افکار قبولاند که پروژه تجزیه ایران با پیروزی یک انقلاب ارزشی ،محقق نخواهد شد.
جهان استکبار در اواخر عمر سلطنت پهلوی بر این باور رسید که وقوع انقلاب در ایران اجتناب ناپذیر خواهد بود و از این رو تلاش نمود تا انقلاب را به مسیری بکشاند که ایران خود به خود تجزیه گردد و جریان برخواسته از اندیشه ناب اسلام محمدی و ایدئولوژی اسلام سیاسی در این ساختار اجتماعی متبلور نشود که به حول و قوه خداوند این پروژه تاکنون ناکام مانده است.
رویکرد غرب در خصوص ایران و اندیشه حاکم بر آن را باید در سه مرحله خلاصه نمود.غرب در تلاش است تا با گذار ایران از این سه مرحله،این کشور را بار دیگر به عامل اجرایی سازی پروژه های امریکا در منطقه مبدل سازد که به آنها اشاراتی را خواهیم داشت.
1-انحراف فکری و اجرایی رهبران ایران:از بدو پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران امریکا در تلاش بوده است تا ایران را ملزم به هم زیستی با اسراییل نماید تا بدین وسیله ثبات در منطقه را حاکم سازد.ثبات در منطقه از دیدگاه امریکا بدان معناست که اسراییل تنها حکمران منطقه شمرده شود و به نوعی همه کشور های خاورمیانه او را به رسمیت بشناسند و حول اهداف او فعالیت نمایند تا اختلاف در خاورمیانه لطمه ای به منافع سیاسی و اقتصادی و نفتی امریکایی ها در خلیج فارس وارد نیاورد که این نیز خود در راستای اهداف استعمار گونه امریکا و تلاش این کشور برای چپاول نفت ملتهای مسلمان بوده است.پیروزی انقلاب اسلامی ایران بعنوان نقطه عطفی در به خطر افتادن منافع ایالات متحده و اسراییل در منطقه شمرده میشود که طبعا با فتوای تخاصم علیه صهیونیست های غاصب توسط امام خمینی رحمت الله تالی علیه همراه بوده است.تلاش غرب برای انحراف فکری رهبران انقلاب اسلامی بعنوان جبهه اصلی فرماندهی دشمنان امریکا در منطقه نظیر حزب الله و جمعیت های مبارز فلسطینی و عراقی و یمنی تا به امروز متوقف نگردیده است.غرب به خوبی میداند ایران مهد ایدئولوژی ضد استعماری در منطقه است.از این رو بر این باور است که اگر بتواند رهبران ایران را متوقف سازد،یمن،عراق،حزب الله و سوریه را نیز از پا در خواهد آورد.اما حقیقت همان ایدئولوژی و هدفی است که در اذهان ملت ها جای میگیرد و در همه شرایط ممکن از مرز های جغرافیایی گذر میکند و افول یا صعود آن دیگر تحت تاثیر جغرافیای زمین نخواهد بود و تنها جغرافیای اندیشه است که این عقاید را به آن سوی کره خاکی منتقل میسازد.
این مسئله نیز در خصوص جمهوری اسلامی ایران صادق است.از بدو پیروزی انقلاب تلاش امریکا برای انحراف فکری رهبران و صاحب منصبان دولتی و شخصیت های مذهبی و سیاسی وجود داشته است که به نتایجی نیز رسیده و ریزش هایی را در این راستا شاهد بوده ایم.لکن آنچه اهمیت دارد ریزش در مقابل رویش است.رویش نسلی فهیم تر و آگاه تر از نسل پیشین،امری است که میتواند بک کشور را از آسیب های اجتماعی و فرهنگی حفظ نماید و آسیب های وارده را ترمیم سازد.
طیغ تیز غرب برای اجرایی سازی پروژه منحرف سازی رهبران جامعه،ایجاد اختلاف میان آرا و نظرات آنهاست که تاریخ بارها این را به اثبات رسانده است و همگان میدانند رقابت های ناسالم و درگیری میان رهبران سیاسی جامعه زمینه ساز فروپاشی یک نظام را فراهم خواهد کرد.عمده تمرکز غرب بر فروپاشی جمهوری اسلامی ایران است.همچنین در مقاله ای ترجمه شده از مارک پالمر چنین خواندم که او میگفت انقلاب اسلامی ایران متاثر از انقلاب اکتبر روسیه بوده و تنها راه نابودی آن انفجار از درون است.
این تصور نیز در میان متفکران غرب کم و بیش دیده میشود و همچنین ایجاد تناسب میان مبانی نظری این متفکران و روند اجرایی دولتها و رسانه های آنان این مسئله را بیش از پیش ثابت میکند که طرح نهایی غرب برای نابودی جمهوری اسلامی ایجاد اختلاف دردر نهایت فروپاشی از درون است.
2-تجزیه جغرافیایی:جامعه ایران جامعه ای است با قومیت ها و مذاهب گوناگون که از این رو در زمره طرح تجزیه حکومتی قرار میگیرد.به طور طبیعی انقلاب در کشورهایی با قومیت متعدد و گسترده،تمامیت خاک آن کشور را دچار خطر خواهد نمود و باید توجه داشت اصولا نظام های سیاسی خاص در موقعیت جغرافیایی کوچک تر بیشتر توانایی اجرایی شدن را دارند که نمونه بارز آن را میتوانید حاکمیت دولت یهودی اسراییل در منطقه کوچکی از خاورمیانه دانست.از این رو تجزیه یک کشور بزرگ قدرتمند موجب خواهد شد که چند کشور کوچک ضعیف از دل آن متولد شوند.این الگو را میتوان در بسیاری از انقلاب های بزرگ جهان مشاهده نمود.غرب در راستای رسیدن به اهداف خود در کشورهای عربی،تمرکز خود را بر شکاف ها و گسل های عقیدتی میگذارد تا به این واسطه پیوند مذهبی را در هم بشکند و کشورهای جدید با ایدئولوژی های متفاوتی را در کنار هم نگاه دارد.از این رو شاهد آن هستیم که روز به روز نقشه جغرافیا قطعه قطعه میشود و کشورهای جدیدی متولد میشوند که بیش از پیش خود ر وابسته به امریکا و غرب میدانند و سرتعظیم در مقابل اقتدار ایالات متحده و اسراییل فرود می آورند.
اما طرح تجزیه در ایران به گونه ای دیگر است.با آن که تلاش برای دشمن سازی برای شیعه و سنی در ایران هم اکنون شیوه ای رایج است اما این شیوه تاکنون نتوانسته است خللی در سیستم اجتماعی یا حتی سیستم سیاسی ایران بوجود بیاورد.غرب با کسب تجربه از حوادث پس از پیروزی انقلاب بر این باور است که برای بارور نمودن ظرفیت شورشی جامعه ایران باید دست بر شکاف های قومیتی گذاشت که به بهانه فقر و اختلاف طبقاتی بوجود آمده است.
بیایید به گذشته باز گردیم ،با پیروزی انقلاب و بالاگرفتن تب تجزیه در ایران،خطر سقوط ایران را بیش از پیش تقویت نمود اما پس از سالها جنگ،عاملان دشمن و کسانی که به بهانه های واهی غرب کشور را به آتش کشیده بودند اسلحه به دست از کشور گریختند و تحت عنوان کمیته خلق عرب و دموکرات های کرد و... ثابت کردند که ظرفیت ماندن در کنار خلق خود را ندارند.
گرچه طرح تجزیه ایالتی یا طرح تجزیه سیاسی سیاسی ایران در دهه اول انقلاب نتیجه ای در بر نداشت اما این گزینه یکی از مواردی است که همچنان در دستور کار غرب قرار گرفته است.اما آنچه در ایران مانع اجرای طرح تفرقه اجتماعی شده است جایگاه بالای ولی فقیه و امامت در ساختار سیاسی و اجتماعی ایران است و مادامی که ولایت فقیه در جایگاه و مرتبه خود و در چهارچوب قانون اساسی در راس حکومت باشد،تفرقه اجتماعی سر به شکست خواهد سایید.
نتیجه:مقصود ما از بیان این دو مرحله آن است که بدانیم اکنون در کجای کار قرار داریم.ایجاد اختلاف میان رهبران اجتماعی ایران موجب خواهد شد تمرکز قدرت از میان برود و این خود زمینه بروز شورش گسترده در اقسان نقاط کشور را فراهم خواهد نمود که نمونه آن را در اوضاع آشفته ابتدای انقلاب شاهد هستیم که این خود ناشی از در هم شکستن سلطنت پهلوی بوده است.خلقی که عمری در پی بهبود اوضاع خود بودند،ناامید از همه جا و همه کس دست به شورش برداشتند و اینجا رهبری کاریزمای امام خمینی رحمت الله تعالی علیه این شورش مردمی را بصورت مسالمت آمیزی خاموش نمود و ملت کرد و عرب و بلوچ با اعتماد به نظام تازه تاسیس جمهوری اسلامی،سلاح خود را بر زمین نهادند و راه خود را از عاملان صدام و اربابان امریکایی اش جدا ساختند.باید توجه داشت که چنانچه روزی به این اعتماد خدشه ای وارد گردد ممکن است بار دیگر خصارت جانی و مالی فراوانی متحمل این کشور گردد که راه پیشگیری از آن دنبال نمودن طرح آمایش سرزمینی در مناطق غربی و جنوبی کشور محسوب میشود.