یادداشت های سیاسی

یادداشت های سیاسی

وبلاگ شخصی علی مستاجران
یادداشت های سیاسی

یادداشت های سیاسی

وبلاگ شخصی علی مستاجران

بیا تا زندگی معنا بگیرد

یا به خاطر اشک های گل های پژمرده از فراغ

بیا به خاطر زنده ماندن نرگس های نیمه جان

بیا به خاطر انسانهایی که دارند خاکستری میشوند.

بیا تا شقایق های رفته با تو بازگردند.

بیا به خاطر دختری که روزها در اوج سرزنش آدم های خاکستری ،به عقایدش افتخار میکند.

بیا به خاطر پسری که چشمانش از شمردن سنگ فرش های خیابانهای شهر خسته شده است.

بیا به خاطر زنی که سراسر عفت است و حیا...

بیا به خاطر مردی که پلکان چشمانش سپر تیرهای زهر آگین شیطان شده اند.

بیا به خاطر تاجری که روزی اش را تنها از خدا میخواهد

بیا به خاطر کارگری که حقوقش،تنها دسترنج اوست

بیا به خاطر آنهایی که بهانه ای برای سرپیچی از فرمان خدا ندارند.

بیا به خاطر انسانهایی که امید هایشان دارد رو به ازمهلال میرود.

بیا به خاطر پسری که میخواهد آدم شود تا تو بیایی...

بیا تا زندگی انسانهای خاکستری،رنگی شود

دست ِ پُر

قتی کوهی از خستگی و روزمرگی را به دوش می کشیم

وقتی بار زندگی بر شانه هایمان سنگینی می کند

وقتی نفس در سینه مان تنگی می کند و راه به جایی نمی بریم

وقتی دریای دلمان طوفانی ست و آرام نداریم

وقتی انبوهی از حرف در گلویمان مانده و بغض همخانه ی نفس شده است

وقتی راه به جایی نمی بریم ...

شما بگویید به کجا پناه ببریم اگر همچون طبیب دوار به لطفتان چشم امید نبندیم...؟؟

که اگر نمی دیدید حال نزار این گدای جامانده ی درمانده را، پس چگونه است که همیشه سر به زنگاه

اذن زیارت می دهید و ناگهان از ناکجاآباددعوتنامه می فرستید؟؟؟

چگونه باور کنم حضورتان، دعوتتان، دست نوازشتان و میهمانی و پذیراییتان حقیقت ندارد در حالی که

درست در درمانده ترین لحظات زندگی صدایی آشنا از پشت گوشی می گوید " می آیی 10 روزه برویم

مشهد؟ سحرها و افطارهای حرم بی نظیر است! شب های قدر را هم پیش آقا هستیم و برمی گردیم"

و در کمال ناباوری، در حالی که هیچ چیز جز دلی شکسته جور نیست، در عرض چند روز

همه چیز ردیف می شود...

وقتی برمی گردم و به آنچه گذشت فکر می کنم، چگونه حتی می تواند به ذهنم خطور کند که شاید...،

شاید...، شاید دست خالی برگشته باشم؟؟!

زخمی 11 ساله!

همیشه گفته اند زخم ها به مرور زمان خوب می شوند، فراموش می شوند، شامل مرور زمان و کهنگی می شوند...

اما نه! برخی زخم ها حتی با گذشت سالیان ِ سال هم، گویی نه شامل مرور زمان، نه فراموش و نه حتی کهنه می شود. وقتی نگاهش می کنی همچنان تازه است. با کوچکترین ضربه ای درد سراسر وجودت را درهم می نوردد...

تنها تفاوتی که با روزهای اول دارد پندار دیگران است و تصوری که از خوب شدن و فراموش شدنش دارند. و صدالبته مهارت وصف ناپذیرت در پنهان کردن این زخم و تازگی اش.

حال پس از 11 سال دیگر خوب آموخته ای چگونه در حالی که درد سراسر وجودت را فراگرفته، خم به ابرو نیاوری و تنها لبخند بزنی...

و هیچ چیز دردناک تر از این دلت را نمی شکند که گاهی برخی این سکوت و لبخند را به پای بی مهری و سنگدلی می نویسند و تو باز هم در سکوت لبخندشان می زنی و دست بر زخم، درد را با خود به غار تنهاییت می بری...

 

 

دل نوشت: می دانم که می دانی ردپای جای خالی ت، هنوز که هنوز است همچون زخمی تازه لابه لای روزگارم ورق می خورد...

داد و ستد!

این روزها کارم شده است شب به شب تمااام روز را در ترازو ریخته و کفه ها را نگاه کنم

گاهی می مانم در مقابل تمامی داشته هایی که در یک کفه گذاشته و داده ام، چه نداشته ای بدست آمده است تا در کفه ی مقابل بگذارم؟!

اصل برابری ارزش داده ها و ستاده ها کجای ماجراست...؟

 

قرارهای یک دل ِبی قرار...

خسته و سرگردان از یک روز پر کار، همراه با کوهی از سوال بیرون می آیی

آنقدر غرق در افکارت هستی که متوجه نمی شوی، چشم باز می کنی و خود را مقابل خانه ی دوست می یابی

بی صبرانه کفش هایت را می کنی، سلام کنان وارد می شوی و حال نزار و هزار و یک پرسش را بی پروا برایش می باری...

می باری و می باری و می باری، آنقدر که سنگ مزارش را نمناک می کنی. سر که بلند می کنی عطر خاک نم خورده ی دل همراه با نوای روح بخش اذان جانت را تازه می کند...

کوله بار سوال ها را کنار مزارش رها می کنی و سبکبال راهی می شوی...