دو امپراطوری بزرگ دینی
یکی از امپراطوری های بزرگ، دوران حاکمیت پاپ شناخته میشود که در زمان خود قدرتمند ترین امپراطوری دین مدار در جهان محسوب میشد.پاپ رهبر بزرگ مسیح که یک روحانی و دانشمند شناخته میشد در راس امور قرار گرفت.این امپراطوری به قدری قدرتمند بود که سرتاسر اروپا را تحت سلطه خویش قرار داد و توانست بر سایر قدرتهای جهان برتری یابد.اما تحولات تاریخی و بی لیاقتی پاپ و حاکمیت فئودالیسم بر اموال و زندگی مسیحیان اروپا این قاره و این ملتها را از حاکمیت مسیح جدا ساخت و جامعه لیبرال دموکرات غرب ظهور خود را در عرصه جهانی اعلام کرد.فئودال ها روحانیون مسیحی و فرمانهان نظامی قدرت یافته بودند که پول جامعه مسیحی اروپا را منبا تغذیه ی خود قرار داده بودند.از آن پس به مدتی امپراطوری بزرگی در جهان تاسیس نشد که بتواند ابر قدرت جهان شناخته شود.اما پس از چند قرن امپراطوری عثمانی قدرتمندترین حاکمیت دینی و عظیم ترین امپراطوری در جهان شناخته شد که آن زمان قدرتمندترین حاکمیت تاریخ شمرده میشد و قدرت روز افزون مسلمانان با شکستهای پیاپی اروپائیان و ایرانیان ،عثمانیان را به قدرتمند ترین امپراطوری آن زمان بدل کرد.امپراطوری عثمانی به مدت صدسال در عین حال با بیش از ده کشور در حال جنگ بود.کشورهای اروپایی با اتحاد خود قصد براندازی دولت عثمانی را داشتند.از سوی دیگر ایرانیان نیز به شدت مرزهای شرقی امپراطوری را مورد حمله قرار میداد.اما آنچه توانست عثمانیان را به یک ابر قدرت تاریخی تبدیل کند پیروزی مداوم آنها در این جنگ ها و پایبندی به مبانب فکری اسلام بود.با کاهش پایبندی امپراطوران مسلمان به مبانی استراتژی اسلام، این نبردها منجر به استقلال یونان شد و در نهایت در پی جنگ بزرگ استامبول پایتخت عثمانیان که قلب تپنده دانش و فناوری محسوب میشد با همه دانشگاههایش و کتابخانه ها بدست اروپائیان افتاد و مصادره و تجارت این منابع از بزرگترین تجارتهای جهانی شد و جهان بار دیگر سقوط یک حکومت دینی دیگر را به نظاره نشست.
عقب افتادگی تمدنها از تمدن نوپای غرب در پی جهانی سازی دموکراسی
آنچه موجب پیشرفت و تحول در ساختار اساسی نظام های حکومتی در غرب شده است نشات گرفته از انقلاب کبیر فرانسه است. انقلاب کبیر فرانسه از مهمترین حوادث زمان خودش حکم فرما شدن تدریجی نظام سرمایه داری بر اقتصاد اروپا بود.
جهانی سازی دموکراسی و یا همان اندیشه ی جهانی شدن نظریه ی باطل و خیالی مخملین بود که جهان را تحت تاثیر قرار داد اما آنچه موجب مخالفت دنیای اسلام با چنین تفکری گردید تفکیک این نظریه با مفاهیم و وازه های غربی بود که همان مفهوم استعمار را در جهان بیان میکرد.این نظریه همان چهره ی نوامپریالیستی غرب را در خود پنهان کرده بود و همچنین منبا تغذیه ای برای دولت های استمارگر بود که به وزوح از آن استفاده میکنند و منافعی باطل را دنبال میکنند که در راس آن ها استعمار و خیال پردازی ها جای گرفته اند. طبق این نظریه کشور های جهان سوم یا همان کشورهای اسلامی و آفریقایی در راس اهداف استعمار گرانه ی غرب قرار میگیرند.
در طول تاریخ در منطقه ی اسلامی تحولات بیدارگرانه در نظام حکومتی مسلمین پدید آمده است.ازجمله حمله مغول به ایران و یا جدایی ایران از قلمرو وسیع و قدرتمند حکومت بنی عباس و ایجاد حکومت مستقل پادشاهی در ایران.همچنین جدایی و نابودی قلمرو وسیع و امپراطوری عثمانی در طی جنگ جهانی اول و غرب گرایی ترکیه پس از جدایی از امپراطوری عثمانی و ایجاد حکومتی با نظام سیاسی لاییک و با آزادی مطلقه در ترکیه امروزی..
آنچه امروز تمدن نو پای غرب بر جهانیان و اذهان آنان تحمیل میکند،مبانی و جهت گیری هایی است که توسط جهان اسلام به جهان غرب دیکته شده و خود را تسلیم افراط گرایی نموده است.
آرنولد توین بی، با صراحت اعلام می دارد: در تقابل بین جهان و غرب که از حدود چهارصد و یا پانصد سال قبل آغاز گردیده و تا کنون نیز ادامه دارد، این جهان - و نه غرب - است که تجربیات گرانبهایی داشته است. این غرب نبود که مورد حمله دنیا قرار می گرفت، بلکه این دنیا بود که مورد حمله غرب قرار می گرفت و به گونه ای هم مورد حمله قرار می گرفت که گویی غرب، اولین مهاجم عصر جدید است.
پذیرش و ازعان به وجود تمدنی غنی و بافرهنگ تحت عنوان تمدن اسلامی، و دخول آن در علوم سیاسی و علوم پزشکی و طبی و همچنین علوم روانشناسی و فلسفه، مشتی محکم بر دهان سکولاریزم و تمدنی است که ادعای فرهنگی را دارد که سایر تمدنهای دنیا آن را به رسمیت نمیشناسند.آیا فرهنگ و تمدنهای کهن و غنی مثل تمدن آسیای شرقی حاضر به رسمیت شناختن فرهنگی نوپا خواهد بود؟
هیچ تمدن کهن و پر مایه ای حاظر به پذیرش فرهنگی نیست که به تازگی پا به عرصه ی پابلیک و جهانی شدن نهاده است و هدفش تحاجم به سایر فرهنگ هاست و تلاش میکند این فرهنگ را به ملتها تحمیل کند.
تمدن غرب امروزه در صدد است تا در عین حفظ منافع نوامپریالیستی خود همچون انگلی از این بذر ناتوان تغذیه کند تا جهانی بر پایه ی اقتصاد نوین غرب را در جهان پر از تمدن حکم فرما سازد و در پایان در پی حکمفرمایی سیاست های استعمار گرانه ی خود را بر کشور های جهان سوم اجرا کرده و تحکیم بخشد.
هدف غرب از جهانی شدن همان هدف سیاست اسلامی است که بیان میکند جامعه از دو طبقه ی حاکم و فرمانبردار تشکیل شده است.اما این هدف با تفسیری خلاف تفسیر حاکمیت اسلام بیان شده که جامعه ی اروپا را طبقه ی حاکم و سایر ملتها را زیر دست و فرمانبردار جامعه ی مسیحیت کند.گفتنی است که اسلام با مسیحیت هیچگونه نزاع و جنگی ندارد بلکه پیروان افراطی مذاهب هستند که در صدد نزاع با یکدیگر برآمده اند و خواستار سلطه بر یکدیگر هستند.
این دقیقا اقدامی بود که اروپا پس از درماندگی در انقلاب صنعتی خود آن را اجرا کرد و دست پلید خود را به سیاست استعمارگرایانه و نوامپریالیستی خود آلوده ساخت و شیوه ی ارتقا و پیشرفت خود را از راه غارت اموال و حقوق ملت های عقب افتاده فراهم آورد و تنها چاشنی موفقیت خود را در عقب ماندگی ملت ها جست و جو میکند و دیگر خود را در عرصه ی علم نیازمند تمدن های بزرگ نمیداند.
اما تنها کابوس غرب در مواجحه با اسلام رشد و نمو دوباره ی بذر علمی است که روزی جهان علم را تحت سیطره و سلطه ی علمی خود قرار داده بود.از همین رو تمدن غرب بر آن است تا راه هرگونه حرکت بیدارگرایانه در کشورهای اسلامی را مسدود ساخته و از غفلت آنان در جهت ترویج فرهنگ و علوم جهان خود بهره برداری کند و گذشته ی جامعه ی اسلامی را از اذهان مسلمین پاک سازند.برخی از مسلمانان کوته فکر دم از غرب و اروپا زده و از افتخارات خود در فلان دانشگاه اروپا برای دیگران تعریف میکنند و دیگران نیز با حالی خاص به آنها غبطه میخودند و این مایه ی شرمندگی و تاسف ما مسلمانان است که غرب زدگی را هیچ ضرری برای جامعه ی اسلامی نمیدانیم.
این وظیفه ی اندیشمندان و صاحب نظران جهان اسلام است که با حرکتهای بیدارگرانه ی خویش امت اسلام را از خطر چنین تفکراتی مصون بدارند.
و امید است روزی که جهان مسیحیت و سایر جهانیان به حالت غبطه از فلان دانشگاه اسلامی سخن بگویند.البته هدف اسلام جهانگیر شدن اندیشه ی اسلامی و مضمون دینی و متافیزیک در زندگی بشریت است. نه انگیزه ی حسادت و فردگرایی سایر تمدنها...
در دوره ی معاصر تنها برگ برنده ای که در دست داریم تجربه ای است که آن را طی سده های پیش پشت سر گزاشته ایم و توانایی آن را داریم که چنین بذری مفقود در دل خاک را دوباره به مرحله ی رشد و نمو رسانیده و برگ ذرینی را در تاریخ پر فراز و نشیب تمدن اسلامی ورق زده و آن تمدن کهن را به جایگاه اصلی خویش بازگردانیم.البته این بار با حراست و نشر آن،اسلام عزیز را زنده بداریم و از تجربه های قرون وسطی برای خویش رهتوشه ای آماده کرده و با عزمی راسخ به سمت ظهور رنسانس اسلامی گامی بلند برداریم.
جنبش های ضد نظام
یکی از پیامدهای ایدئولوژی های دوگانه که در جهت تغییر و پیشرفت کشورهای حاشیه نشین استفاده شد جنبش های ضدنظام بود. جنبش های ضدنظام در عین حال که محصول خود نظام بودند در جهت تغییر نظام برآمدند. این که چرا جنبش های مزبور تحت تأثیر ایدئولوژی های مزبور قرار نگرفتند، بلکه معارض نظام شدند بحثی بسیار دشوار است.۳۱ جنبش های مزبور مدعی اند فرهنگ جدیدی ایجاد کرده اند که می تواند فرهنگ آینده باشد. وی معتقد است: هم اکنون، در مفهومی گسترده، شش نوع جنبش ضد نظام وجود دارد که هیچ یک از آن ها به طور یکسان ضد نظام نیستند. در برخی پتانسیل بالقوه نهفته است و بعضی از آن ها جوهره بالفعل ضدیت نظام بین الملل را دارا هستند. والرستین بر این اعتقاد است که گرچه روابط اولیه این جنبش ها با یکدیگر خصومت آمیز بوده، و این دشمنی ها در دو دهه اخیر به میزان زیادی کاهش یافته است و با تساهل تردیدآمیزی به یکدیگر می نگرند، ولی با این همه، با «اتحاد سیاسی» فاصله بسیاری دارند.۳۲ بنابراین، نباید انتظار داشت که روزی جنبش های ضد نظام از بین بروند و نظام جهانی فراگیر و یک دست داشته باشیم. وی معتقد است که راه فرار از این نظام جهانی تقویت و نیرومند ساختن حرکت های انترناسیونالیستی و جنبش های ضد نظام است. .